امروز ياد اون روزي افتادم كه با ذوق و شوق وبلاگ رو ساختم
صداي زنگ تلفن
من :
بله
اون :
سلام سعيد چقدر اشغال مي زد
من :
اره يه 5 دقيق اينترنت كار داشتم
اون :
دو ساعت كه مشغوله
من :
خوب چه خبرا
حالا چه كار داشتي
اون :
مي گم تو كه اينقدر اينترنت مي ري خوب برو يه بلاگ واسه خودت بساز
من :
خيلي دلم مي خواد اما بلد نيستم
اون :
خوب كاري نداره كه برو سايت بلگفا درست كن به همين راحتي
راستي .. ..
بعد گوشي رو گذاشتم دوباره اومدم كانك شدم نمي دونم چرا هر كاري مي كردم بلگفا گير مي داد
زنگ زدم به دوستم همون كه 20 دقيق قبلش زنگ زده بود
الو سلام ببخشيد اون هستن
بله چند لحظه ...
اون :
چي ؟؟
من :
بابا هر كار مي كنم نمي شه خب چيكار كنم
اون :
باشه من خودم ميام اونجا
من :
كي ؟؟
اون :
يه چند دقيقه ديگه حركت مي كنم
بعد يه ساعت اومد و وبلاگ رو ساختيم
و من شروع كردم به بروز كردن وبلاگ تا اينكه .. .
۲۰ تیر به روز کردن بلاگ رو شروع می کنم ( همین وبلاگ رو )